تبليغاتX
عشق،تنهایی،برره ای...

عشق،تنهایی،برره ای...

حضور یا ظهوری دوباره...

پول برره؟؟!!

خسته ام

به وسعت اقيانوسهاي قافيه هاي حافظ خسته ام

به سليسي و رواني جويبارهاي هميشه جاري مصرعهاي نيمايي خسته ام

به اندازه دل پر غم و درد زمين خاكي از دست مردمان ، خسته ام

به اندازه دلهاي ابرهاي هميشه گريان خسته ام

به عمق شدت گلايه هاي برگهاي خزان از سوز به دوش كشيدن باد پاييزي خسته ام

از دست كوته نظري مردم مشرق خسته ام

به خاطر روح خاكستري مردم مغرب زمين خسته ام

خسته ام به وسعت تنهاييهاي سپهري و فرخزاد و فروغي و نيما

خسته ام به اندازه قد و قامت سرو نا اميديهاي نيما يوشيج

خسته ام به اندازه استخوان دردهاي آخرين لحظات شيشه عمر سپهري

خسته ام به وسعت قلب بي حد و اندازه تويي كه حرفهايم را ميخواني

خسته ام از كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر

خسته ام از بزرگ كردن يك نفر به اندازه دنيا

خسته ام از آنچه كه نمي توانم به دست بياورم

خسته ام از آنچه به دست آوردم و نميتوانم فراموشش كنم

خسته ام از بلند خنديدن مردماني كه غم را بيدار ميكنند

خسته ام از گريه هاي بلند غمگينهايي كه شادي را نا اميد ميكنند

خسته ام به عظمت درياهاي پر زرق و برق و مكر و فريب نگاهش كه ذره اي از آن را از من دريغ داشت

خسته ام،

        خسته ام،

                  خسته ام....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/15ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط آشنايي از برره  | 

جان گرفته

اصل كلمه متداول و رایج در روابط عشقولانه:

LOVE =====>L=land of dreams ,O= ocean of tears ,V=valley of death ,E=end of life!!!

پایان زندگی!!!!،         دره مرگ!!!     ،    اقیانوس اشک!!  ،   سرزمین رویاها!

یه لینک جالب برای عاشق و معشوقها هم دروکردم ورید ببنید،چیز خوبی بیده جیگر!    عشقولانه

جان گرفته:

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
ليك پندار تو بيهوده است:
پيكر من مرگ را از خويش مي راند.
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.
با خيالت مي دهم پيوند تصويري
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آميزد،
در تپش هايت فرو ريزد.
نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

مرده لب بربسته بود.
چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.
مي تراويد از تن من درد.
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط آشنايي از برره  |