تبليغاتX
عشق،تنهایی،برره ای...

عشق،تنهایی،برره ای...



دوباره اومدم

سلام، دوباره اومدم .با يه كوله پشتي پر از حرفهاي تازه.گفتم شايد براي شروع دوباره با شادي شروع كنم بهتر باشه به ياد سريال طنز و شادي بخش برره

۱۵ راز از رازهاي شادي به نظرم ميتونه مطلب جالب توجهي باشه،خودتون رو لينكهاي زير كليك كنين ميفهمين:

   روز اول     روز دوم     روز سوم     روز چهارم    

          روز پنجم         روز ششم         روز هفتم             

روز هشتم   روز نهم    روز دهم    روز یازدهم   

   روز دوازدهم    روز سیزدهم     روز چهاردهم              

روز پانزدهم

منتظر پست بعدی در مورد رازهای عشق باشید

راستی اونایی که نظر دادن و من هنوز سراغشون نرفتم باید منو ببخشن امیدوارم تو چند روز آینده جبران کنم و به همتون سر بزنم

تا بعد....             

نوشته شده در یکشنبه 1385/05/15ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط آشنايي از برره |

دنگ دنگ(امسال رفت و سال جدیدم اومد...)

سال رفت و سال اومد،سال به سال میاد روی عمر آدما،و زمان میگذرد...

دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.

پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...

نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/02ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط آشنايي از برره |

سال نو مبارک...

عشق يعني....

عشق يعني از خود بي خود شدن

به بلور احساس تلنگر زدن

آتش از درون زبانه كشيدن

خزان را بهار ديدن

در پس غرور ظاهري قلب را به پاكي آراستن

زيباييها و لطافتها را با احساس در واژه گنجاندن

عشق يعني گوهر را در صدف تنهايي نهان كردن

عشق يعني آغازي شيرين و آتش جاودان با هر چه بوي تعلق دارد

عشق يعني سوختن و ذوب شدن در بوته عشق

عشق يعني لرزش همه وجود در برابر معشوق

يعني زيبا ديدن،زيبا شنيدن،زيبا گفتن

در حرير گرم و لطيف راه رفتن

خوابهاي مينائي ديدن

عشق يعني در آبي آسمان غرق شدن و آبي شدن

عشق يعني تازگي يعني بهار...

بهار اومد،عيدتون مبارك...

 

نوشته شده در یکشنبه 1384/12/21ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط آشنايي از برره |

منظرت خواهی

سلام

از احوال پرسی و دل دادن و قلوه گرفتن که بگذریم،باید بگم واقعا ونظرت میخوام

یکی یه خاطر این تاخیرم که دست خودم نبود

دومی به خاطر اینکه قالب وبم چند روزی قاطی کرده بود

سومی هم به خاطر اینکه قالب وبم به قول یارو گفتنی قات زده بود تمام لینکام از دستم رفت،

خواهشا هر کس منو از قبل یا جدیدا لینک داده برام میل بزنه یا تو قسمت نظرات بگه تا دوباره لینکش رو قرار بدم راستس در مورد لوگوهام همین مطلب صدق میکنه.

باز هم به خاطر این وضع آشفته پيش اومده منظرت ميخوام.

 

نوشته شده در سه شنبه 1384/12/16ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط آشنايي از برره |

دره خاموش

سكوت ، بند گسسته است.
كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي.

نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري.
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري.

غروب پر زده از كوه.
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
غمي بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاريك
سكوت بند گسسته است.
نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/05ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط آشنايي از برره |